http://hw8.asset.lenzor.com/lp/9148917-3645-l.jpg

کاروان خاطرات، بازگشته است از جایی که چهل روز گذشته است

از ماتم‏ های سرخ،از عطش‏ های پرپر شده این آتش یادها،

چهل روز چون اسبان تاخته‏ اند بر پیکر صبر آنان

بازماندگانِ حادثه تیغ و تاول،

رسیده‏ اند به نقطه‏ ای از آغاز؛ به نگاه‏ های در خون شناور،

به گلوهای بریده شده در دلِ تشنگیِ دشت

کاروانِ اربعین،

با خطبه‏ های گریه، از شام رسوا برگشته است و تصاویر جراحت،

در سوزنده‏ ترین بیان قاب می‏شود و در سوزنده‏ ترین بیابان.

بغل بغل شعله ریخته می‏ شود در صحرا.

دوبیتی‏ های پرلهیب،

سطح مصیبت ‏زده دشت را گل گونتر می‏ کند.

اکنون چهل روز از آن سیل عطش، سپری شده است.

قافله‏ ای زخم خورده، وارد سرزمین چهلمین روز می‏شود.

اینان اربعین را با خود آورده‏ اند؛

با نقل خاطرات قطعه قطعه شده.

دنیای ادب نیز گل و ستاره آورده است که به پای سربلندی‏ شان بریزد.

سلام بر استواری غیرقابل ترسیم شما!

سلام بر آن گام‏های شکیباتان که جاده‏ های دراز شام را خسته کرد!

هر سال،

چشمان غمبار اربعین که می‏ آید، اطراف ما پر می‏ شود

از هیئت‏ های مذهبی التماس و دسته دسته گل‏ های اشک.

هر سال اربعین،

از لابه‏ لای واژه‏ های مذاب مداحان،

دل‏ های آسمانی شما دیده می‏ شود و علم‏ های ما از هوش می‏روند.

لباس‏ های مشکی تقویم،

بوی قتلگاه می‏ گیرند.

اربعین!

به یاد روشنیِ شما شمع‏ گونه می‏ سوزیم و گریه سر می‏ دهیم

برای فاصله‏ های خود و زجرهای شما

خوشا زندگی در این گریستن و مردن‏های پیاپی!

خوشا گریستن برای داغ‏ های زینب علیهاالسلام ،

برای مصیبت‏ های سجاد علیه‏السلام ،

برای بی‏ تابی بچه‏ های آسمان!

سلام بر اربعین که

عاشورایی دیگر از گریه را برای ما به راه می ‏اندازد

 

اربعین حسینی

یک اربعین گذشته و زینب رسیده است


بالای تربتی که خودش آرمیده است

یا ایها الغریب  سلام ای برادرم

ای یوسفی که گرگ پیرهنت را دریده است

ازشهر شامِ کینه، رسیده مسافرت

پس حق بده که چنین داغدیده است

احساس میکنم که مادرم اینجا نشسته است

در کربلا نسیم مدینه وزیده است

بر نیزه بودی  و به سرم بود سایه ات

با این حساب کسی زینبت را ندیده است

این گل بنفشه های  تن و چهره ی کبود

دارد گواه ، زینبتان داغدیده است

توطعم خیزران و سنگ ها و خواهرت

طعم فراق و غربت و غم را چشیده است

آبی به کف گرفته و رو سوی علقمه

با آه می رود سکینه  و خجلت کشیده است

این دختر شماست  که خواستند کنیزیش ....

لکنت گرفته است و صدایش بریده است

نیزه نشین شد حضرت سقا  و اهلبیت

زخم زبان زهر کس و ناکس شنیده است

***

گفتی رقیه ... گفت نمی آیم عمه جان!

در شام ماند و شهر جدید آفریده است